شعر ۲

دروغگو

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به پایت شکستم تو از این شکستن خبرداری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یا نه تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

روزی که دلم پیشت گرو بود دستانم را فشوردی گفتی نرو

روزی که دلت پیش دیگری مایل شد کفشانم رو جفت کردی گفتی برو